الهی عظم البلاء

چهارشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1386
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 07:33 ب.ظ

هوالمحبوب

از آن لحظه که غربت آمدنتان به این دنیا را تنها در آغوش حسین علیه السلام تاب تحمل یافتید و آنروز که شرط ازدواجتان جدا نشدن از حسین گردید تا آن روز...

 

اگر نبود هدفی که حسین علیه السلام برای آن جان سپرد و به شهادت رسید باور نمی توان کرد که شما لحظه ای پس از حسین ماندن در دنیا را تاب می آوردید.

 

اما ماندید و چه ماندنی!

عزیزترین هایتان را با ظالمانه ترین راه ها از شما گرفتند و شما باید به اندازه تمام کاروان داغدار غم بر دوش می کشیدید در حالیکه خود صاحب عزای آن ماتم سرا بودید.

باید لیلا و رباب و سکینه و فاطمه و... را به آرامش میخواندید در حالیکه هیچ کس به اندازه شما برای بی تابی کردن حق نداشت .

حتی انجا که گریه سر دادید از سر عزت بود و به برندگی شمشیر عباس بر وجدان مدفون دشمنان.

همه می دانستند زینب بی حسین نمی ماند مگر اینکه دلیلی عزیز تر از حسین داشته باشد...خدای حسین.

زخم ها که بر تن می آید درمان می شود . دیر یا زود. اما زخمی که بر دل می نشیند التیام نمی یابد گاه گاه سر باز می کند می سوزاند انگار هماندم بر دل نشسته با این تفاوت که چرک و درد عفونتش هم اضافه میشود.

زخم تازیانه ها زمین خوردن ها  سوختن ها گوش های پاره ... خوب شد اما زخم زبان ها نه. برای همین شاید امام سجاد علیه السلام هر گاه از سختی ان حادثه می فرمود به شام که می رسید آه از نهاد بر می آورد که:الشام الشام الشام...

زبان یارای بیان آن زخم های حاصل از تیغ زبان جهل یا طغیان را ندارد.

 

یک سال و چند ماه پس از حسین. یک سال و چند ماه تا علم حسین بر زمین نماند و تا همیشه تاریخ بر دوش شیعیانش حمل شود. یک سال و اندی با سوز آن همه زخم که بر دلتان نهادند ماندید به خاطر خدایی که عزیزترین بود برایتان.

 

آه اما اربعین. بر شما چه گذشت وقتی دوباره قدم نهادید در مسیری که ذره ذره اش تازیانه ای بود بر روح زخم خورده شما!

یاد آور لحظات با اکبر بودن با عباس حرکت کردن با حسین سخن گفتن و اصغر را به سینه فشردن.و بعد رسیدن به آنجا که همه اش دل بریدن بود. دل کندن. هزار بار جان دادن و خم به ابرو نیاوردن.

چه گذشت بر شما نمی دانم...

السلام علی الحسین

السلام علی قلب زینب الصبور.