الهی عظم البلاء

چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1385
حکایتی است این لرزیدن دل
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 09:28 ب.ظ

هوالمحبوب

حکایتی است این لرزیدن دل!

یادت هست اولین باری که دلت با امدن اسمش لرزید؟

اولین بار نبود اسمش را  می شنیدی .نه! ولی این بار دلت لرزید. و چقدر شیرین بود این لرزیدن!

از ان به بعد هر بار که اسمش امد هر بار که از دوریش گفتند و از غربتش دلت لرزید.

گفته بودند می اید. زود... اما تو خیلی وقت است چشم به راهی.

شنیدی که او از توبیشتر مشتاق است که بیاید .به تو گفتند گفته است که من از همه غریب ترم.  مضطر حقیقی منم.

و تو از ان روز برای غربت او گریستی نه غریبی خودت .

دعا کردی که ان مضطر اجابت  شود.

 شاید تازه فهمیدی امن یجیب را باید به نیت او بخوانی نه خودت.

وقتی دلت از گمراهی انسان به درد امد با خودت فکر کردی او اکنون چه غم سنگینی را بر دوش میکشد.

تازه فهمیدی چرا برای او ارزوی فرج میکنی.

((امن یجیب)) را برایش بخوان و برای فرجش نه تنها دعا کن بلکه مهیا شو. او میخواهد قیام تو را ببیند .

تا تو نشسته ای او همچنان غریب است.

اللهم عجل لولیک الفرج