X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

الهی عظم البلاء

دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1385
فقر همینجا در همسایگیمان خانه دارد به همسایه سر نمیزنیم
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 10:29 ب.ظ

هوالمحبوب

امسال توی پایگاه محله کلاس زبان گذاشتم.توی یکی از این کلاسها یه دختری هست به نام راضیه .یه دختر آروم با یه چهره فوق العاده معصوم و دوست داشتنی .اونقدر این دختر دوست داشتنیه که به سختی احساسم رو نسبت بهش جلوی بقیه بچه ها کنترل میکنم.

۱۰-۱۱ سالشه.خیلی باهوشه.هزینه کلاس خیلی کمه فقط ۱۵۰۰ تومان که به نظر میاد واسه هیچکس سخت نباشه در طول سه ماه این هزینه رو بپردازه.

جلسه اول بهشون گفتم که هزینه کتابی که قراره کار کنیم ۱۵۰۰ تومانه .ازشون خواستم بیارن تا براشون کتاب بخرم.مسئولا هم بهم توصیه کرده بودن اول پول بگیرم بعد کتاب بخرم چون بعضیشون ممکنه نیارن. و بعلاوه یک نوار کاست بدردنخور هم بیارن تا نوار کتاب رو واسشون ضبط کنم .چون حدس میزدم بعضیشون واسشون سنگین باشه بخوان واسه نوار هم پول بدن خواستم کمکشون کنم.

راضیه دیر اومد توی کلاس وقتی اومد واسش توضیح دادم و ازش پرسیدم که میتونه واسه جلسه بعد هزینه رو بیاره تا من براش کتاب بخرم یا نه؟ که با همون صدای آروم دوست داشتنیش گفت نه!!

بهش گفتم خوب اشکالی نداره من کتاب رو واست میخرم پولش رو کم کم به من بده .اون هم قبول کرد. نوار کاست رو که بهش گفتم چیزی نگفت.

جلسه بعد وقتی پرسیدم کیا نوار اوردن راضیه گفت خانم ما نوار نداریم .با تعجب نگاهش کردم و گفتم :یعنی حتی یه دونه نوار خالی هم ندارین؟....گفت: نه اخه خانوم ما اصلا ضبط نداریم.

یکی دو هفته بعد راضیه اخر کلاس وقتی بقیه رفتن اومد پیش من و دوتا ۲۰۰ تومانی و یک صد تومانی بهم دادو گفت :خانوم ما اینا رو تونستیم جمع کنیم.

از خودم خجالت کشیدم از اینکه نمیتونستم باور کنم اینقدر زندگیا میتونه سخت باشه.به روی خودم نیاوردم فقط ازش تشکر کردم و گفتم: راضیه جون اگر برات سخته پول کتاب رو بدی همین قدر کافیه بقیه اش رو نمیخواد  بیاری .سرش رو تکون داد و رفت.

نه که فکر کنی بچه مایه دارم و مثلا تا حالا تو یه خونه فقیرانه پا نذاشم .نه.ولی فکر نمیکردم فقر تا این حد دور و برم جولان بده.

 

چند تا از ما میتونیم تصور کنیم توی این دوره زمونه کسی تو خونه اش حتی ضبط نداشته باشه !

چند تامون میتونیم فکر کنیم  کسی نتونه در طول سه ماه ۱۵۰۰ تومان هزینه یک کتاب رو بده!

خیلی از آدم بزرگای حالا یه روزی شاید وقتی همسن من و تو بودن با خودشون فکر میکردن وقتی بزرگ شدن اگه پولدار بشن چقدر به اینجور ادما کمک میکنن .نمیگم اون موقع دروغ میگفتن .نه ولی این که چی میشه که ارزوهای قشنگ بچگی و جوونی به این سرعت عتیقه و فراموش میشه اینو نمیفهمم .شاید فقط یه فوت کافیه تا گرد روی این آرزوها کنار بره. اما حتی همت همونم نیست.

از اینده ای میترسم که دیگه فقر آدما اذیتم نکنه .که مشکل دیگران رو مشکل خودم ندونم.که مثل آدم بزرگای جامعه ام آرزوهای بچگیم رو هیچ وقت مرور نکنم.

من مشکل فقر رو تقصیر دولت نمیدونم (حداقل خیلیش رو نمیدونم)چون ما توی کشوری زندگی میکنیم که که اکثریت قریب به اتفاقش اسما مسلمونن. اسلامی که کمک به فقرا رو فقط لطف نمیدونه .یه وظیفه میدونه درغالب خمس و زکات و ... . اگر این تکالیف انجام میشد اگه بعد از سالها وقتی خمس مالمون رو میدادیم احساس نمیکردیم سر خدا و خلقش منت گذاشتیم باور کنید وضع جامعه مون این نبود.

بیاین دعا کنیم .واسه خودمون و دلمون که زنگار نگیره . واسه قلبمون که گرد زندگی تاریکش نکنه .واسه چشم و گوشمون که واسه دیدن و شنیدن درد آدما کر و کور نشه.

خدایا خودمون رو به تو میسپاریم.