الهی عظم البلاء


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 3:29 PM

هوالمحبوب

آقا جان سلام

نمیدونم باید شاد باشم یا غمگین

تبریک بگم یا تسلیت.

وقتی سالروز میلاد شما میشه احساس شرمندگی می کنم.

شرمنده از اضافه شدن یک سال به سالهای اضطرار شما و تنهایی تون

شرمنده از عمر رفته و ادعاهای سر به فلک کشیده و دستای خالیم

شرمنده از ابراز محبتای کلامی و کوله بار عصیان و کوتاهی.

آره آقا جون واسه همینه که نمیدونم باید شاد باشم یا غمگین.

از شما که پنهون نیست آقا جون! هیچی ندارم. دست خالی دست خالیم!

روسیاه روسیاه

درست مثل بچه ای که شرمنده از خطاهاش روش نمیشه تو صورت پدر و مادرش نگاه کنه حتی روی عذر خواهیم نداره از بس خطا کرده و عذر خواهی و باز... ولی هر چی فکر می کنه می بینه پناهی جز آغوش اونا نداره...

حالا یه بار دیگه سر افکنده و شرمزده دست خالی و با یه کوله بار گناه و خطا میخوام تو این روزایی که نزدیک میلاد شما میشیم سرم رو روی دامن خطا بخش و خطاپوشتون بذارم و ازتون بخوام کمکم کنین باز شرمنده تون نشم. عاشقی واسم فقط یه ادعا نباشه و انتظار یه واژه بی معنی.

کمکم کنین که پناهی جز شما ندارم.

خجالت زده عمل خودمم اما امیدوار به کرم شما. فقط با همین امیدواری روز میلادتون رو تبریک میگم.

السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 05:42 AM

هوالمحبوب

۴۰ شبانه روز جدایی محمد را اگر بهانه اش فاطمه نبود مگر میشد که خدیجه تاب بیاورد یا دوری خدیجه را محمد؟

 

اما وقتی بهانه آفرینش است فاطمه دیگر بودن هر چیزی را به بهانه اش می توان باور کرد.

آن شب نه خدیجه که تمامی آفرینش آبستن دردانه ای بود.

آن شب خدا قرار بود بار دیگر به ملائکه مباهات ورزد برای به دنیا آمدن محبوبه اش.

آن شب دل بی قرار  محمد و خدیجه را تنها حضور بی مانند فاطمه می توانست آرام ببخشد همانگونه که تنهایی های خدیجه را سخن گفتن با فاطمه پر کرده بود پیش از آنکه پا به این جهان بگذارد.

 

و براستی که هیچ زنی در آن زمان شایستگی قابلگی خدیجه را نداشت که خدیجه قرار بود سخاوت بی انتهای خدا را به نظاره بنشیند. حضور برترین بانوان عالم تا آن زمان برای خدمتگزاری فاطمه...چه لحظاتی بود لحظه هایی که خدا بخل زنان عرب را آنگونه با کرم خود پاسخ گفت.

 

و آمد. پاک و طاهر و بی آلایش. وجهان را به نور حضورش منور ساخت.

 

لحظه آمدنش لحظه پایان یتیمی بشر بود. مادرمان آمد و هیچکس به اندازه فرزند سزاوار شادی میلاد مادرش نیست.

 

عید بر شما مبارک

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

 

 

 

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 6:55 PM

هوالمحبوب

 

آرام آرام بغض گلو سنگین و سنگین تر میشود...

آرام آرام سوزش پلک ها را احساس میکنی...

آرام آرام خیسی چشمانت را...

 

میروی از تمام قبرستان های دنیا سراغ  یک تکه خاک را می گیری که سنگینی بغض و سوزش پلکت را با آن خاک مرهم بگذاری.

پاهایت پای دلت پر آبله میشود از بس می روی و می پرسی و سراغ می گیری و کسی نمی داند.

 

آخر کار می نشینی زانو میزنی رو به آن گوشه قلبت که 14 قرن است می سوزد و می گرید و عزادار مادری است که بزرگی و مهربانیش را نامردان تاب نیاوردند و تو را من را و ما را تا همیشه بغض در گلو حیران آن همه دنائت و رذالت خویش نمودند.

 

فاطمیه اگر تمام عالم سیاه پوش شود سزاوار است چرا که داغ مادر عالم تا همیشه تازه است.

 

السلام علیک یا فاطمة الزهرا
پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 08:53 AM

هوالمحبوب

واسه تست خبرنگاری و گویندگی یکی از اولین و مهمترین ملاک ها اینه که فرد تمام حروف رو صحیح ادا کنه!

 

امشب بخصوص به گزارشای خبرنگارای خارج از کشور گوش کنین تا دستتون بیاد چقدر ضابطه در کاره و چقدر رابطه!!!

(شبکه اصفهان که دیگه فستیوال فامیل بازی و پارتی بازیه)

 

مشت نمونه خروار!

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 10:08 AM

هوالمحبوب

خدایا !

اگه معنی توکل رو درست فهمیده باشم حالا دیگه جای توکله...

تعقل با معیارایی که خودت دستم داده بودی بعدشم استشاره و بعد توکل...

 

هر چند از اولشم با خودت بود اما از این به بعد میخوام بشینم و فقط نتیجه شو نظاره کنم.

 

خودت قول عمل به وعده هات رو دادی بعد از توکل. پس منتظرم و مطمئن. وعده ات حقه و قدرتت نامحدود. « و کفی بالله وکیلا » 

 

*پ.ن

دیگه آرومم. خدایا شکرت

-------------------------------------

ردپا بود ولی چرا بی صدا ؟!

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 7:06 PM

هوالمحبوب

 

خوب زور که نیست. اینجوری دوست داره. خداست دیگه...

 

شکر.

 

 

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 00:33 AM

هوالمحبوب

 

اون وقتی شجاعی که هر جای مسیر فهمیدی داری بیراهه میری بیراهه رو ادامه ندی. مهم نیست تا اون موقع چقدر انرژی و هزینه صرف کردی. مهم اینه که بیشتر از این ضرر نکنی.

 

و اگه همراهتو اشتباه انتخاب کنی شاید دیگه حتی فرصت نکنی بفهمی داری اشتباه میری.

 ---------------------------------------------------

پی نوشت:

(خدایا کمکککککککککککککککککککککککککککککککک

خودت که میدونی چقدر ظرفیت دارم.)

یا خیر حبیب و محبوب.  

 

 

شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 11:06 PM

هوالمحبوب

 

خدایا!

 

 این بنده ات با کنایه و اشاره و این حرفا کارش راه نمیفته.

 

خودت یه فکری به حالش بکن!

 

 

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 12:21 PM

هوالمحبوب

 

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

 

 

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست!!!

 

 

(این روزا انگار باورش واسمون خیلی سخت شده. نه؟!)

 

 

 

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 09:15 AM

هوالمحبوب

چند وقتیه میخواستم از خرمشهر بنویسم از روزی که طی سفر به اون مناطق محرومیتی رو که وصفش رو شنیده بودم دیدم . فرصت نشده بود. تا اینکه نظر دوستمون رو واسه پست قبلی خوندم و مصر شدم بنویسم:

«خرمشهر خونین شهر شد تا خرمشهر باقی بمونه اما با اینهمه تلفات و از خود گذشتگی هرگز خرمشهر نشد و محروم شهر نام گرفت »

 

بیشتر شبیه یه دردنامه است از خرمشهر قهرمان آن سال ها گفتن.

حتما شنیدین که خرمشهر از مقاوم ترین شهر های ایران بود توی جنگ. شنیدیم که مردمش تا آخرین لحظات ممکن شهر رو ترک نکردن و به مقاومت ادامه دادن.

جنگ تا تونست مردم این شهر رو زخمی خودش کرد اما صبورانه و با ایمان ایستادگی کردند.

کمترین توقع مردمی با این سابقه مقاومت میتونه این باشه که به قول دوستمون شهرشون «خرم شهر» بشه.

شهری در نزدیکی پر آب ترین رود ایران و خوابیده روی گنج های زیر زمینی اما همچنان محروم. محرومیتی که کسی مثل من که ساکن یکی از شهر های کوچیک مرکزی هستم برام تعجب برانگیز و باور نکردنی بود. از ساختار شهری تا امکانات معمولی زندگی.

 

فشار بی اندازه کم آب که فرقی با بی آبی نداره. خیابون های فرعی که هنوز آسفالت نشدن. و شهری که در قلب منابع نفت و گاز هنوز از نعمت گاز رسانی محرومه.

و این مناطق تحت فشارهای تبلیغاتی اعراب بویژه وهابیون عربستان برای تغییر مذهب و گرایش به پان عربیسمه. هزینه های کلانی که واسه جذب از طرف اونها میشه و در مقابل ما هستیم که در خواب به سر می بریم. تعجبی نداره که بافت جمعیتی این استان داره آرام آرام تغییر مذهب میده که رسول خدا فرمودن:« کاد الفقر ان یکون کفرا»

این فاجعه است . و اگر نگیم صبوری و مقاومت مردم خرمشهر بیش تر از روزهای جنگه کمتر هم نیست. چرا که زمان جنگ میدونستن دشمن داره ویران میکنه ولی الان خودی هان که گویا به عمد یا به خاطر بی توجهی به ویران ماندنش رضایت دادن.

ولی کاش مسئولین محترم یادشون نمی رفت که ظرف صبر هر کس گنجایش محدودی داره .بلاخره روزی سرریز میشه و اون روز واسه پشیمون شدن خیلی دیره.

درود بر مردم قهرمان خرمشهر

دوشنبه 12 فروردین ماه سال 1387
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 08:58 AM

هوالمحبوب

 

اینجا دلت هر چقدر هم که غبار دنیا گرفته باشد حتی اگر با کاروانهای باصفای راهیان نور همراه نباشی سنگ دلت آب میشود...

 

کافی است پدرت لحظه به لحظه آهی بکشد اشک در چشمانش حلقه بزند و از آن روزهایش بگوید...از دوستی که شهید شد در حالیکه سرش بر زانوی او بوده...از وجب به وجب این خاک که یاد شهیدی یا همرزمی را زنده می کند...از روزهای داغ و شب های سردش بگوید...از عمرش که اینجا سپری کرده...

 

۸ سال کم نیست فکرش را بکن. ۲۲ تا ۳۰ سالگی. گل زندگی است نه؟

آخر هیجان ها و آرزوها مال همین دوران است.

می گویند:

گیرم پدر تو بود فاضل               از فضل پدر تو را چه حاصل

خوب بگویند. من به خودم می بالم از اینکه روزهای نبودن پدرم اینجا گذشته.

احساس غرور می کنم. پدرم پدران ما قهرمانند حتی اگر کسی به قهرمانی نشناسدشان.

-------------------------------------------------

 

شاهکاری است!

در طول ایران سفر کردن صفایی دارد.

از کرمانشاه که گندم ها تازه سر از خاک بر آورده اند تا خوزستان گرم  که خوشه گندم هم خودنمایی میکند.

و آن  اختلاف عجیب و زیبای فرهنگی در امتداد یک خط و درون یک مرز به نام ایران. واقعا دیدنی است. کرد لر عرب فارس در کنار هم اما با فرهنگ و رسوم خودشان.

بی اغراق شاهکاری است بس تماشایی!

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 8:01 PM

هوالمحبوب

 

 

آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق؟!

 

---------------------

حالمان امسال بهترین حال میشود؟

دلمان چطور؟

 دگرگون میشود؟

وچشم هایمان!

آری...

.

.

.

 اگر نگاه مهربان شما زیر و رویش کند یا صاحب الزمان 

دعایمان کنید

السلام علیک یا صاحب الزمان

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 2:58 PM

هوالمحبوب

کاندیدای اصول!!!!!گرای حوزه انتخابی ما که به مجلس هم راه پیدا کرد در نطق انتخاباتیش گفته بود مجلس ششم مجلس شرک بود و گویا مجلس هفتم مجلس نفاق!!!!!

گفتم بستگی داره ایشون بره مجلس یا نه!

اگه بره مجلس هشتم میشه مجلس اسلام انشاءالله (که البته رفت) و اگر نره احتمالا این یکی دیگه میشه مجلس کفر (خدا بهمون رحم کرد که با راهیابی ایشون اینگونه نشد).

 

-------------------------------------

 

خبرنگارایی که دیروز صفهای انتخابات رو نشون می دادن دائم می گفتن:

« قابل توجه ابرقدرتها و رسانه های خارجی » و از این حرفا. دلم می خواست یه بار بگن قابل توجه مسئولین که قدر این ملت رو بدونن. و یادشون باشه کمر خیلی ها داره زیر بار فشار اقتصادی میشکنه. مسائل دیگر که به جای خود!

 

-------------------------------------

 

گلبرگ شکوفه ها که به آهنگ باد چرخ زنان روی زمین می نشیند و سپید کردن بدون منت سرما را به برف زمستان نشان می دهد خدا جمالش را چه خوب به رخمان می کشد!

پیشاپیش نوروزتون مبارک

 

اللهم عجل لولیک الفرج 

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
نوشته شده توسط فاطمه(sama63_f@yahoo.com) در ساعت 8:12 PM

هوالمحبوب

 

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...